تبليغاتX


کد شمارش معکوس سال نو

آزاده head

آزاده

گفته ها و ناگفته های من

خدا عشق بود. عشق آتش را گلستان کرد.عشق پسر را به قربانگاه برد.عشق مرگ به دست پدر را پذیرفت.عشق به جای او قوچی را به تیغ سپرد.عشق ابراهیم  بنده خدا را آفریننده ساخت.عشق خشنودی عاشق و معشوق را در بر داشت.عید قربان پاکترین عید هاست.عید سرسپردگی و بندگی است.عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند.عید قربان عید برآمدن روزی نو و انسانی نو است.

فرارسیدن عید قربان عید قربانی کردن نفس حیوانی با تیغ تقوا بر همه مسلمانان جهان مبارک باد

عید قربان عید کامل شدن خویشتن خویش و رهیدن از خویشتن خویش است و در این طریق روز رسیدن به اوج دلدادگی هم محسوب میشود.حال که وادي عرفات که مرحله شناخت است را با ذکر و دعا و

خودشناسي پشت سر نهاده اي و مشعر را که محل شعور و آگاهي

 است، تجربه کرده اي و سلاحي براي مبارزه با شيطان اندوخته اي،

 اکنون به مني رسيده اي که سرزمين رسيدن به عشق و دلباختگي است.

عيد قربان، جشن رهيدگي از بندگي نفس است، عيد قربان تجلي

 گاه بندگي است و درست با همين خصوصيت است که عيد قربان

 پاک ترين عيدهاست.  

 

عيد قربان ، پاک ترين عيدهاست فقط به خاطر اينکه انساني نو

 متولد مي شود که سرسپردگي و بندگي خدا را مي پذيرد.


عيد قربان، به زائر خانه خدا در اوج شناخت و معرفت و آزادگي،

 بندگي خدا را ديکته مي کند و ماحصل آن قرب خداست و اين خود،

 کامل شدن بندگي است.


امروز نهيب ابراهيم خليل، از منا به گوش مي رسد که اي حاجي

بايد از تعلقات دنيوي ببري، تعلق تو هر چه باشد، از جنس اين

 دنيايي است، ولي تعلق من اسماعيل تنها پسرم بود که در پاسخ

عشق به معبود به قربانگاهش بردم.


عيد قربان عيد رهايي از تعلقات دنيوي و هر آنچه غيرخدايي

 است محسوب مي شود. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجود

 را قرباني مي کند تا سبکبال شود و با ره توشه اي عظيم به

 سفر آخرت عزيمت کند.

موسم عيد است.

روز شادى مسلمانان.

روز قبولى در جشن بندگى خداوند.

اى مسلمان حج گزار

و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر.

ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان.

بدان كه زمين سراسر حجى است

كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون

و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى.

انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است.

سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.


+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 2:4  توسط آزاده حقیقت پناه  | 

اگر سنتان را در عدد ۷۳ و حاصل را در عدد ۱۳۸۳۷ ضرب کنید نتیجه جالبی به دست میاد

امتحان کنین. به امتحانش میارزه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 2:59  توسط آزاده حقیقت پناه  | 

 

حکایت است که پادشاهی از وزیرش پرسید:

بگو خداوندی که  میپرستیم چه می خورد، چه میپوشد ، و چه کار میکند.

و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل میگردی.

وزیر سر در گریبان به خانه رفت .

وی را غلامی بود . وقتی وزیر را در این حال دید پرسید : شما را چه شده؟

 و او حکایت بازگو کرد.

 غلام خندید و گفت :

 ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.

 وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو !

 - اول آنکه خدا چه میخورد؟

 غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟

- آفرین غلام دانا.

-  دوم خدا چه میپوشد؟  رازها و گناه های بندگانش را

- مرحبا ای غلام

 وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد .

 ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

 غلام گفت :  برای سومین پاسخ باید کاری کنی

- چه کاری ؟

- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به  درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

 وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند .

 پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

 و غلام آنگاه پاسخ داد : این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام

 و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید .

 پادشاه از درایت غلام خشنود شد و بسیاری پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 2:33  توسط آزاده حقیقت پناه  | 

عجب رسمیه رسم زمونه                       قصه برگ و بادخزونه

میرن آدما  از اونا فقط                             خاطره هاشون به جا میمونه

بامداد امروز هنرمند نام آشنا و محبوب ایران زمین نیکو خردمند پس از سالها بیماری بر اثر سکته قلبی چشم از جهان فروبست و روح بلندش از قفس تن به افلاک پرکشید

کاش در زمان حیات این بزرگواران قدر ومنزلتشان دانسته میشد.

روحش شاد و یادش گرامی و جایگاهش در جوار رحمت حق رفیع باد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:20  توسط آزاده حقیقت پناه  | 

 
پيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و
خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و
بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان

 
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و
زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين ، از آسمان ،
از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،
جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ، دورت مي كند

رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچ
كس از جاي او آگاه نيست
هيچ
كس را در حضورش راه نيست
پيش از اين
ها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آ
ن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
 
 
كج گشودي دست ، سنگت مي كند
كج نهادي پاي
، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خواب
هايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود


 
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يك
شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا


 

زود پرسيدم پدر اين جا كجاست
گفت اين
جا خانه خوب خداست!
گفت اين
جا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اين
جا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و
بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد


          قیصر امین پور

روحش شاد یادش گرامی باد



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:56  توسط آزاده حقیقت پناه  | 

گنجشک تنهایی بود که بال بال می‌زد و این سو و آن سو می‌پرید. گاه روی شاخه درخت سیب می‌نشست و به امام رضا (ع) خیره می‌شد. باز می‌آمد و جیک جیک کنان بالای سر امام پرواز می‌کرد. گنجشک چه می‌خواست بگوید؟ آیا برایش اتفاقی افتاده بود. سلیمان که به همراه امام رضا (ع) بود خوب به گنجشک خیره شد. امام رضا (ع) قدم زنان، اما با دقت به گنجشک نگاه می‌کرد. سلیمان چند بار آمد جلو که پرنده را کیش کند اما امام نگذاشتند. بگذار ببینم چه می‌گوید. چشم‌های سلیمان از تعجب گرد شد. هوا بوی شکوفه می‌داد. عطر شکوفه‌های سیب در باغ پیچیده بود. سر و صدای گنجشک بیشتر شد. امام ایستاد و رو به سلیمان فرمود:

می‌دانی این گنجشک چه می‌گوید؟

سلیمان با حالتی بهت زده و نگران جواب داد: نه مولای من، خدا و رسول خدا (ص) و فرزند رسول خدا (ع) داناتر هستند. امام فرمود: گنجشک به من می‌گوید که ماری کنار آشیانه‌ام آمده و می‌خواهد جوجه‌هایم را بخورد، به من کمک کنید. سلیمان با حیرت وسط کلام اما پرید و گفت: چه باید کرد مولای من، شما چه امر می‌فرمایید. امام رضا (ع) چوبی از روی زمین برداشت و به وی داد. این چوب را بگیر و خیلی تند به خانه‌اش برو و آن مار را از بین ببر. سلیمان چوب را از امام گرفت. گنجشک که انگار خیالش راحت شده بود، جلوتر از وی پر زد و سلیمان هم دنبالش دوید. لانه پرنده در آن سوی باغ بود. گنجشک در نزدیکی لانه که بالای دیوار گلی باغ قرار داشت، دوباره جیک جیک کرد. سلیمان مار را دید. مار درست کنار لانه چنبر زده بود. سلیمان آهسته جلو رفت و تنه بریده درختی را زیر پایش گذاشت. روی آن ایستاد و با یک ضربه محکم به سر مار زد. مار آش و لاش شد و سلیمان نفسی راحت کشید. گنجشک که توی لانه‌اش نشسته بود، با چشم‌هایی شاد به وی نگاه می‌کرد. انکار با نگاه آرامش از او تشکر می‌کرد. سلیمان خوشحال شده و چوپ را زمین انداخت و پیش امام رضا (ع) رفت تا ماجرا را برایش تعریف کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 2:8  توسط آزاده حقیقت پناه  | 

سلام

روز پنجشنبه در آستان میلاد ثامن الحجج دومین جشنواره بانوان وبلاگ نویس برگزار شد.من به نیابت از طرف خواهرم و آرش وروجک که رتبه سوم رو در وبلاگهای کودکان کسب کرده بود شرکت کردم. با انسیه جون و گل پسرش حامی طلایی به این جشنواره  رفتیم. نقطه جالب و بسیار خوب دیگه اینه که این جشنواره بهانه ای شد که دوست خوب دوران دبستانم عطیه جون را بعد از بیست سال ببینم. در این جشنواره با خیلی از مادران عزیز وبلاگنویس و نی نی های نازشون آشنا شدم.اما جای خیلی از عزیزان هم در این محفل گرم خالی بود

آرش خوشگلم  آرزو جون کسب رتبه سوم در وبلاگهای کودکان مبارک. جای شما عزیزانم در این محفل بسیار خالی بود.

عطیه جان  انتخاب وبلاگت رو به عنوان وبلاگ برتر تبریک عرض میکنم.انشاا... در همه شئون زندگی موفق و پیروز باشی.

به همه عزیزانی که رتبه 1 تا 100 را کسب کردند  صمیمانه تبریک عرض میکنم و آرزوی توفیق روز افزون براشون دارم.

انسیه جان  دست گلتون درد نکنه     ممنون بابت زحماتتون

 از سرکارخانم اقلیما پولاد زاده و همه عزیزانی که در مجموعه پرشین بلاگ  سخت کوشانه فعالیت میکنند  تقدیر و تشکر می کنم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:52  توسط آزاده حقیقت پناه  | 

سلام به شما دوستان گلم

میلاد هشتمین شمس آسمان ولایت ثامن الحجج  سلطان خراسان بر شما عزیزان مبارک

سبز باشید و بهاری

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:48  توسط آزاده حقیقت پناه  | 

از طریق یکی از سایتهای اینترنتی مطلع شدم که معلم پیشکسوت هنر آشپزی و مادر کدبانوهای ایرانی "خانم رزا منتظمی" در سن 87 سالگی در تهران  رخ در نقاب خاک کشیده است.

هر بانوی هنر مند ایرانی با هر درجه از تبحر در هنر آشپزی  تبحرش را مدیون این معلم ارزشمند است.او با کتاب هنر آشپزی در سالیان قدیم این هنر بزرگ را به علاقه مندان و بانوان هنرمند ایرانی آموخته است و اکنون از وجود ارزشمندش  همین هنر ارزشمند به یادگار مانده است

روحش شاد و  در جوار رحمت حق جایگاهش رفیع باد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:4  توسط آزاده حقیقت پناه  | 

=> بخشندگی را از گل بیاموز، زیرا گل ته کفشی که لگد مالش می کند را هم خوشبو می کند. ٢=> نگران بودم از اینکه کفش نداشتم، تا اینکه مردی را در خیابان دیدم که پا نداشت. ۳=> اینکه من دست خالی به سوی مردم دراز کنم و کسی چیزی در آن نگذارد بدبختی نیست. بدبختی این است که من دست پر به سمت مردم دراز کنم و کسی چیزی از آن برنگیرد. ۴=> ممکن است کسی را که با او خندیده ای را فراموش کنی ولی کسی را که با او گریسته ای را هرگز از یاد نخواهی برد. ۵=> بیاد داشته باش که خوشبختی این نیست که تو چه داری یا چه هستی ،خوشبختی صرفا آن چیزی است که در درون تو می گذرد. ۶=> هرگز نباخته ای مادامیکه از شکست خود چیزی آموخته باشی ۷=> آن کسی که در حال تولد نباشد در حال مرگ است. ٨=> ریشه، گلی است بی اعتنا به شهرت و آوازه ۹=> لاک پشت ها راه را بهتر از خرگوش ها می شناسند. ۱۰=> اشخاص را مانند چای کیسه ای در نظر بگیرید تا در آب داغ نیفتند، متوجه جوهر وجودی خود نمی شوند. ۱۱=> هرگزتسلیم نشو، هر روز معجزه تازه ای اتفاق می افتد. ۱٢=> دیگران را ملامت نکن ، مسئولیت های زندگیت را خود بپذیر ۱۳=> گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاه با صدای آهسته در می زنند. ۱۴=> هرگز امید را از کسی سلب نکن، شاید این تنها چیزی باشد که دارد. ۱۵=> وقتت را تلف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته نکن ، از آنها درس بگیر و بگذر. ۱۶=> هرگز گره ای را که می شود باز کرد، نبر ; هنگام مواجهه با کار سخت ، طوری عمل کن که انگار شکست غیر ممکن است. ۱۷=> مردم دار باش ، هرگز کسی را از خود نرنجان ۱٨=> خود را با معیار های خودت بسنج ، نه با معیار های دیگران ۱۹=> فراوان بخند ، شوخ طبعی درمان تقریبا همه دردهای زندگی است ۲۰=> از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن ، هیچکدام قابل بازگشت نیستند. ٢۱=> برای کسانی که از دست رنج خود ارتزاق می کنند، هر قدر هم کارشان پیش پا افتاده باشد، احترام قائل باش ٢٢=> هیچ فرصتی را برای ابراز محبت از دست نده. ٢۳=> نگو وقت نداری ، تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری که پاستور ،میکل آنژ ،مادر ترزا، هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ،توماس جفرسون و آلبرت انیشتین در اختیار داشتند. ٢۴=> حال و هوای بچگی را فراموش نکن ٢۵=> خود را به "خود بهسازی" دائم متعهد کن ٢۶=> به افکار بزرگ فکر کن ، اما از شادی های کوچک لذت ببر ٢۷=> شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن ، نود وپنج درصد خوشبختی ها و بدبختی های زندگی ات از همین یک تصمیم خواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 23:21  توسط آزاده حقیقت پناه  |